تبليغاتX
........دنیای پری...........


........دنیای پری...........

كاش تو قحطي شقايق

بيشينيم توي يه قايق

بزنيم دل رو به دريا

من و تو تنهاي تنها

اونقدر ميريم كه ساحل

از منو تو بشه غافل

قايق رو با هم ميرونيم

اونجا تا ابد ميمونيم

پس ببين يادت بمونه

كسي هم اينو ندونه

زنده بوديم اگه فردا

وعده ي ما لب دريا

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 22:59 توسط پری | |

باز هم زد به سرش تا ته باران برود

تا که از خاطر او شکل بیابان برود

مانده ام پشت همین پنجره ها منتظرش

به امیدی که از این سمت خیابان برود

چه زمستان بدی هست که از سرمایش

عاقبت شاخه گل از خاطر گلدان برود

می شود سخت به دستم برسی؟

مطمئنم ان چه اسان برسد ساده وآسان برود

به خدا سنگدلی دل به تو دادن غلط است

هر دفعه چشم من از پیش تو گریان برود

شعرهایم در تو اثری ندارد انگار مثل این است که زیره به کرمان برود

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 15:6 توسط پری | |

سلام

نظر یادتون نره

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم عهدشو شکست و

به پای عشق جدید نشست و

چش روی آرزم همیشه بست و

پشت مه پنجره مون رها شد

اونی که می خواستم مثل اشک چکیدو

تو طول راه یهو یکی رو دید و

صدای از ما بهترو شنید و

به خاطر هیچی ازم جدا شد

اونی که می خواستم دل ما رو برد و

تو راه که می رفت به یکی سپرد و

تو خاطرش خاطره ی ما مرد و

یکی دیگه تو رویا هاش خدا شد

اونی که می خواستم دل ازم برید و

بین گلا یه گل تازه چید و

به اونی که دلش می خواس رسید و

مثل تموم مردا بی وفا شد

اونی که می خواستم زود ازم گذشت و

یه روزی رفت و دیگه برنگشت و

منکر مجنون شد و کوه ودشت و

منکر عشق و بودن با ماشد

اونی که می خواستم زیر قولش زد و

با یکی دیگه پیش من اومد و

به خاطر اون به گفتش بد و

عزیزتر از دیروز واز حالا شد

اونی می خواستم شدش از ما سرد و

پیغام دادش که دیگه برنگرد و

بد بودنه مارو بهونه کردو

غیبش زد و یه دفه کیمیا شد

اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و

هستی شو پیش یکی دیگه باخت و

قصر منو با یکی دیگه ساخت و

شکر خدا باز ولی پادشا شد

اونی که می خواستم منو داد به باد و

رفت پیش اون کس که دلش می خواد و

زد زیر عشقش تا یادش نیاد و

اسم منم جز ادم بدا شد

اونی که می خواستم منو زد کنار و

خزونشو یه جوری کرد بهارو

قایم شدش توی عالم غبارو

تقدیر ما مثل موهاش سیاه شد

اونی که می خواستم اخرش گم شد و

بازیچه ی چشمای مردم شد و

وارد عشق صدو چندم شد و

توی خیال کس دیگه جاشد

اونی که می خواستم ولی انگار مده

مال همه یه جورایی گم شده

کاش از میون غبارا بیاد و

بهم بگه هر چی میگی بیخوده

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:50 توسط پری | |

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد

 از نگاهش

 

هزاران عشق را خواندم نگاهم کرد دل به

او بستم

 

نگاهم کرد ........

 

اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:58 توسط پری | |

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:12 توسط پری | |

جملاتی از دکتر شریعتی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 13:6 توسط پری | |

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:2 توسط پری | |

سلام این مطلب یعنی مطلب پایین رو تو یه وبلاگ دیدم

به نظرم جالب بود براتون گذاشتم

شرمنده اگه تکراریم باشه ولی بازم بخونید

نظر یادتون نره

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:23 توسط پری | |

 

 

  داستان عشق و  د يوانگی 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
 

 

                                                                                                        

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:3 توسط پری | |

سلام اگه نظري در مورد بهتر شدن وبلاگ دارين بگين
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:52 توسط پری | |


Design By : Night Skin